
نخستين جشنواره بينالمللي فيلم
مستند ايران در حال برگزاري است و تا جاي كه وقت داشته باشم فيلم هايش را از كانال چهار مي بينم. يكي از فيلم ها برايم خيلي جالب بود و نتيجه گيري هاي فيلم ساز از واقعيت هاي كه به تصوير مي كشيد.در اين فيلم مردي وجود دارد كه براي سازمان تحقيقاتي روي ماهي ها كار مي كرد و زماني استخدام شده بود كه نگهبان قبلي را تكه تكه كرده بودن، كار براي روزي 1 دلار. از سوي ديگر هواپيماهاي اروپايي به آنجا مي آمدند و {علت اين رفت و آمد ها توضيح داده خواهد شد} خلبانان آن راضي به صحبت كردن راجب شغل خود نبودن ولي در آخر فيلم يكي از خلبانان حرف جالبي زد كه :براي كريسمس من به بچه هاي اروپايي انگور هديه مي دهم و به بچه هاي افريقاي اسلحه. جالب اينجاست كه نگهبان بومي موسسه گفت: بهترين حقوق را ارتش به سربازها مي دهد و ارتش در شرايت صلح حاضر به پذيرش سرباز جديد نيست و براي استخدام در ارتش آروزي جنگ مي كنم تا شايد خانواده ام زندگي بهتري داشته باشن. براي اولين بار بودم مي ديدم كسي براي زنده ماندن و بقاي زندگي خواهان جنگ بود و خيلي چيزهاي ديگر.. در آخر فيلم يكي از دوستانم گفت اين سينما مستند حقيقت بيشتر فيلم هاي مورد علاقه ي تو را نشان مي دهد(منظورش از فقر و گدايي بود) گفت بعضي وقت ها بد نيست از لبخند يك كودك فيلم بسازند. من هم در جواب چيزي نداشتن بگم جز اينكه انسان همواره بدنبال هموار كردن زندگي و از بين بردن بدي هاست. بدي يا هر چيزي كه بعنوان زشتي در جانعه محسوب مي شود را بايد نشان داد تا به فكر تغيير آن باشيم(البته ما اين جوري صحبت نكرده بوديم).. برسي فيلم به كمك
محسن قادري.
اين فيلم محصول سال2004، در قالب مستند، فرانسه ، اتریش، بلژیک،107 دقیقه و به كارگرداني هوبرت ساوپر است.كارگردان فيلم خود را چنين
توصيف مي كند(حکایت آدمیان شمال و جنوب، ماجرای جهانی شدن وسرگذشت یک ماهی).دریکی ازسال های دهه 1960 در قلب افریقا گونه جانوری نوینی در دریاچه ویکتوریا به شناسایی رسید که از آن به عنوان یک تجربه نوین علمی یاد شد: ماهی خاردار نیل، شکارچی سیری ناپذیر آبها که تقریبا کل گونه های ماهیان بومی را به کام خود می کشید. امروزه اما گوشت این ماهی نورسیده که با شتاب زادآوری می کند به سراسر جهان صادر می شود
هواپیمای باربری غول پیکر شوروی پیشین هرروز به زمین می نشیند تا آخرین صید جنوب را درازای محموله شمال به دور دست برد...این محموله از راه رسیده اسلحه های کلاشینکوف و مهماتی نظامی برای برافروختن آتش جنگ های بی شمار درقلب سیاه یک قاره است:افریقا
این داد و ستد پر رونق چند ملیتی که ماهی را با مهمات جنگی معاوضه می کند، یک وصلت نافرخنده جهانی را در ساحل بزرگ ترین دریاچه گرمسیری جهان رقم می زند: لشکری از ماهیگیران بومی، بانکداران جهانی، کودکان بی سرپناه، وزیران افریقایی، اعضاء هیات های اتحادیه اروپا، فواحش تانزانیا و خلبانان روس.
محدوده دریاچه های پهناور که گفته می شود نخستین خاستگاه نسل بشر بوده مرکز سرسبز، حاصل خیز و معدنی افریقاست.این منطقه همچنین به خاطرحیات وحش بی مانند، قله های آتشفشانی برف گرفته، و پارک های ملی معروف خود شهرت دارد. در عین حال، اینجا به راستی« قلب تیرگی» دنیای ماست
بیماری های همه گیر و فزاینده، کمبود مواد غذایی و جنگ های داخلی درازمدت در این منطقه، درحالتی ازبی خبری و ناهشیاری اخلاقی رخ می دهند. این ستیزهای مسلحانه، خوفناک ترین و مرگبارترین ستیزهای تاریخ پس از پایان جنگ جهانی دوم بوده اند. تنها در شرق کنگو تلفات روزانه جنگ برابر با شمار کشته شدگان رخداد یازدهم سپتامبر نیویورک است. این نبردهای بی شمار اغلب به مثابه « ستیزهای قومی» بازشناسی می شوند که برخی از نمونه های آنها ستیزهای قومی روآندا، بوروندی یاسودان است. عامل نهفته چنین کشمکش هایی در بیشتر موارد چشمداشت های امپریالیستی به منابع طبیعی این مناطق است.
در کابوس داروین کوشیدم ماجرای پیروزی شگفت انگیز و عجیب و غریب یک ماهی و رونق اقتصادی گذرا و ناپایدار حول و حوش این« خیره کننده ترین» حیوان را در قالب تمثیل طعنه آمیز و هول انگیز چیزی نشان دهم که نظم نوین جهانی خوانده می شود. می توانستم چنین فیلمی را در سیرالئون نیز بسازم اما شاید آنجا به جای ماهی الماس را و یا در هوندوراس موز و در لیبی، نیجریه یا آنگولا نفت خام را نشان می دادم.گمان می کنم بسیاری از ما بر ساز و کار ویران گر روزگار خود خود آگاهی داریم اما نمی توانیم آن را به گونه کامل به تصویر درآوریم. ما از« پذیرش آن» ناتوانیم، ناتوان نسبت به باور حقیقی و بنیادی درباره آنچه که می دانیم. برای مثال باورنکردنی است که هرجا مواد خام اولیه کشف می شود آن منطقه به فقر و تنگ دستی می افتد وفرزندان آن به سرباز و تفنگدار تبدیل می شوند و دخترانشان به کنیزی و روسپی گری می روند. شنیدن و دیدین چندباره این موضوعات روحم را می آزارد.پس از صدها سال بردگی و استعمار افریقا، جهانی شدن بازارهای افریقا سومین و مرگبارترین تحقیر و خوارداشت مردمان این قاره است. خود پسندی کشورهای ثروتمند نسبت به جهان سوم(یعنی سه چهارم جمعیت جهان) در آینده خطرات بی اندازه ای را برای همه ملت های جهان پدید می آورد
به نظر می رسد که مشارکت کنندگان فردی یک نظام مرگبار رخساره های زشتی ندارند و در بیشتر موارد مقاصد و نیات شان بد نیست. این مردم من و شما را هم دربر می گیرد. برخی از ما« صرفا کار خود را می کنند»(مثل پرواز یک جامبوجت که ازنقطه الف به نقطه ب می رسد و کارش حمل بمب ناپالم است)، برخی نیز اساسا نمی خواهند بدانند، و برخی دیگر نیز تنها برای بقا می جنگند.در این مستند کوشیدم افراد را تا آنجا که امکان داشت از نزدیک و بی واسطه به فیلم درآورم. سرژی، دیامون، رافائل، الیزا آدم هایی واقعی اند که به گونه ای شگفت آسا پیچیدگی این نظام و برای من رازی واقعی را برملا می سازند
پ.ن: برای دیدن وبلاگ جدید من اینجا{+}کلیک کنید .. خیلی وقت هست بعلت فیلتر اسباب کشی کردم.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 2:29 توسط گدا و فقیر
|
معرفی دو کتاب با یک موضوع
من در بررسيهاي خود از ماركسيسم، كه ساليان دراز از زندگيم صرف آن شده است، بتدريج به اين نتيجه رسيدم كه پيكار ميان تجديدنرطلبي و تعصب در ايدئولوژي، بعد از مرگ ماركس و انگلس به وجود نيامده بلكهاز همان آغار پيدايش ماركسيسم و تدوين آن به وسيله اين دو نفر وجود داشته و همواره دوام يافته است. در تحول افكار ماركس و انگلس، دو ميل متضاد به موازات هم ديده مي شود: از يك سو علاقه به تغيير و اصلاح و تكامل نظريات خود به تناسب پيشرفتهاي علمي و فني و صنعتي و...... از سوي ديگر، تمايل به حفظ و نگاهداري شعارهاي ثابت ايدئولوژيكي و مسلكي پايدار و استوار......
اين دوگانگي از كجا پديد آمده و علت آن چيست؟
سوالي بسيار جالب و موضوع مناسبي براي نوشتن كتاب" تجديد نظر طلبي از ماركس تا مائو" از دكتر انور خامه اي.
كتاب خوب و با ارزشي ديگر با عنوان"جدال علم و فلسفه در انديشه ماركس" از نادر انتخابي وجود دارد كه ارزش خواندن و وقت گذاشتن را دارد.
پ.ن: از هك شدن وبلاگ هاي بعضي از دوستان بسيار متاسف شدم و لازم شد يك نكته كوچك را يادآوري بكنم. هيچگاه ايميلي كه با آن وبلاگ خود را به وجود مي آوريد را در وبلاگ قرار ندهيد. براي پس گرفتن وبلاگ هاي هك شده بايد ايميل مخاطب را هك كرد تا احيانا در جعبه ي ورودي ايميل شخص ، نام كاربري يا رمز ورودي جديد را كه هكر عوض كرده باشد را پيدا كرد.از طرف سرور هم فقط مي شود وبلاگ را حذف كرد كه در اين صورت وبلاگ با لينك سابق ثبت نخواهد شد.
پ.ن:ساخت ای دی سیاه و ورود به پالتاک از ایران{+}
پ.ن:آدرس جدید کمپین بین المللی آزادی پلی تکنیک.{+} به امید آزادی یاران در بند.
لینک در سایت انجمن سخن{+}
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:20 توسط گدا و فقیر
|

حقيقت گرا نيز گاه به رويا گرفتار مي آيد
روياي حياتي ديگر
حياتي صلح آميز تر
حياتي كه سر آغاز شدن دارد
حياتي ديگرگون شده
و روياهائي مصابه حقيقت
و قطراتي كه سنگ را تواند سرد
و حقيقت گرا ؛ ديگر باره ؛ به واقعيت باز مي آيد
به هشيواري
تا رويايش را بشناسد
تا بتواند همچنان مسافر نيكبخت رويا ها باشد . . . .
در رابطه با موضوع اعدام هاي اخير جمهوري اسلامي، دوستان در وبلاگ هاي خود مقاله هاي متفاوتي نوشتن و هر كس با توجه به نگرش خود اعتراض يا تحسين هاي زيادي كردن.وبلاگ نويسان موافق كه گاها موافق سياست هاي دولت هم نبودن، از اين اعدام ها اعلام رضايت كردن و اگر به فضاي پوپوليستي جامعه سركي بكشيد مي توانيد علت اين تحسين ها را هم بفهميد. ولي در سوي ديگر ميدان، بازي با فرمولي متفاوت انجام مي شود. اعتراضات در حوضه ي وبلاگ نويسان چپ (سنتي و مدرن) به شكل هاي متفاوت ابراز مي شود. هر كس به نوعي مخالفت هاي خود را مي نويسد. بدون شك اگر كمي در اين دنياي مجازي چپگرا قدم بزنيد با مقاله هاي با عناوين "ايجاد رعب و ترس يا ايجاد امنيت اجتماعي؟" يا "آن دو نفر بي گناه بودن" و ...... رو برو مي شويد. اين پيشگفتاري بود تا تفاوت بزرگي را در حوزه ي مخالف و موافق حكومت برسي كنيم. جمهوري اسلامي و كادر تشكيل دهنده دولت، برخواسته از يك طبقه ي جامعه هستند و به همين دليل در برخي از مسايل مورد تاييد يك قشر خاص قرار مي گيرند.مثلا در طرح مبارزه با بد حجابي، افرادي زيادي موافق اين طرح و عمليات بودن و فلسفه ي آنان هم بر يك سري مسايل تهجر آميز سرچشمه مي گرفت.وقتي در خيابان 24 متري اهواز، چند مامور امر به معرف و نهي از منكر به يك دختر با ادبيات توهين آميز برخورد كردن. بر خلاف باور خيلي ها، مردمي كه از آنجا عبور مي كردن اين عمل نفرت بر انگيز را تحسين مي كردن و مي گفتن:خوبشون مي كنند.همين دختراي قرتي هستند كه بچه هاي مارو بدبخت مي كنند و از اين قبيل برخورد ها و تعصبات پوچ. يا براي اعدام اين چند نفر، افرادي كه شاهد اين جنايت ها بودند و براي نيروي انتظامي هورا مي كشيدن و بلند شعار مي دادند(نيروي انتظامي تشكر تشكر). اكثر آنها در دل خود يا به زبان مي گويند كه:بهتر كه اعدام شدن، اينها ديگر اصلاح ناپذير هستند و وجودشان براي جامعه به بهاي سنگين تمام مي شد. يك نكته كوچك:در علم ارتباطات و رسانه هاي جمعي يك سري تحقيقات انجام مي شود كه نتيجه اين تحقيق ها، ميزان تنفر يك جامعه را نسبت به بعضي از ناهنجاري هاي جامعه مشخص مي كند و همه اين آمار و ارقام وابسته به فرهنگ و آموزش و خيلي چيز هاي ديگر است.مثلا جامعه ژاپن حساسيت زيادي بر سر موضوع خبرچيني يا استراق سم نسبت به زندگي خصوصي مردم دارد.يا جامعه آمريكا كه يك جامعه ي آويزان و بدون پايه ها و ستون هاي فرهنگي متزلزل بناشده، به آزار دادن و شكنجه ي يك انسان بي گناه يا ضعيف حساسيت دارند و با وجود فيلم هاي پور فروش چون سكوت بره ها چنين واكنشي هم از طرف مردمي كه از هاليود روش زندگي كردن را ياد مي گيرند بعيد نيست. جامعه ايران با اين فرهنگ بي سرو ته ي كه در آن تضادهاي متفاوت وجود دارد. ولي بر سر بعضي از مسايل به يك وحدت كلمه مي رسند مثل ناموس،تماميت عرضي كشور،توهين به اسلام و........ جمهوري اسلامي در واقع به اين نقطه ضعف هاي مردم آگاه شده و براي حذف فيزيكي مخالفين خود از اين روش استفاده مي كند. بگزاريد واضح تر بگويم.. براي خيلي از دوستان خارج از كشوري يا حتي جوامع غربي اين سوال بوجود آمده كه چرا مردم آن هم با اين همه ازدهام به استقبال محكومين در پاي چوبه دار مي روند و نگاه مي كنند ؟دليلش روشن است .استفادي ابزاري رژيم از نقاط ضعف احساسات مردم و شستوشوي مغزي مردم عوامل الناس .اكثر افرادي كه محكوم شدن تقريبا يك جرم را برايشان ذكر كرده بودند.تجاوز به ناموس.باجگيري و ارعاب مردم توسط شمشير و قمه و آتش زدن منازل مسكوني.تسليم نشدن در برابر ماموران و مبارزه مسلحانه با نيروي انتظامي و .......... حال خود را جاي مردم ناموس پرست و متعسب ايران بگزاريد و 27 سال حجوم افكار متحجرانه از را طريقي حساب كنيد آنگاه به دليلي غانه كننده مي رسيد كه چرا مردم به تماشاي محكومين به اعدام مي روند و حاضر به تماشاي بد ترين شكل مرگ يك انسان باشند فقط بخاطر اينكه گفته مي شده دزدان ناموس بوده اند. باز مي گرديم و در مقابل اين همه تهجر يك انديشه متفاوت و مدرن با تعريف هاي دنياي امروز را مي بينيم كه در مقابل همه اين ها مي ايستد و با صداي بلند فرياد مي زند "اعدام نه"برابري جنسي"اعدالت اجتماعي"آزادي" و بدون هيچ ترديدي اميد به وجود آوردن يك دنياي بهتر را نويد مي دهد.ملاك ها و ارزش گزاري هاي انديشه چپ با تعاريف امروز ايران هيچ هم خواني ندارد و با جرعت در مقابل آن سنت ها مي ايستد و مي گويد حقوق برابر زن و مرد.مي گويد لقو قانون اعدام . و براي شكستن همه ي اين سنت هاي متهجر قيام مي كند و كشته مي شود.از ديدگاه چپ جامعه رو به ابتذال گشته كه به عنوان تنها سر گرمي خود مي رود تا شاهد جان دادن انساني ديگري باشد.انساني كه معلول شرايط و محيط فاسد اطراف خود قرار گرفته تا به اسطوره ي بچه هاي محله شان تبديل شوند .ولي از ديدگاه جمهوري اسلامي مبتذل يعني روابط جنسي قبل از ازدواج يا ناخن بلند و لاك زده ي يك دختر يا پسري كه موي بلند گداشته است.ارزش ها و تابو هاي اين گروه منتهي مي شود به يك چفيه يا پلاك سربازان يا گرفتن جشن تولد اين امام يا سياه پوشيدن در وفات آن امام. ابتذال از ديدگاه چپ يعني لغاي فرهنگي در جامعه كه براي حذف بقاي خويش بايد حق بقاي ديگري را از آن بگيري. به زبان ساده يعني قانون جنگل:بكش تا كشته نشوي. كلاه ديگري را بر دار تا كسي كلاه بر سرت نگزارن.وسعت مبارزه يك انديشه (چپ) را مي توان از همين جا فهميد. جدال چپ بر سر چراي ها نيست.بلكه بر سر چگونگي ها است. چرا جمهوري اسلامي در حضور مردم 12 نفر را اعدام مي كند و هيچ كس اعتراضي نمي كند؟ چگونه مي توان جامعه ي ساخت كه در آن مردم براي هر ناهنجاري كه به قانون تبديل شده اعتراض كنند و بطور كلي چگونه مي توان جامعه ساخت كه در آن كسي بجرم عشق بازي محكوم به اعدام نشود؟ به اميد روزي كه ايران هيچ انساني محكوم به سنگسار يا حلق آويز شدن نباشد.. دنياي بهتر ما بوجود خواهد آمد، حتي اگر ما شاهد ديدن و زندگي كردن در آن نباشيم
پ.ن:لینک در انجمن سخن{+}
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:18 توسط گدا و فقیر
|
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آِشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:15 توسط گدا و فقیر
|

يك عده از گروه هاي به اصطلاح ملي گرا، چندي پيش به دور هم گرد آمدن تا بر سر بعضي از مسايل(باز به گفته خود آنها: مشكلات و مطالبات روز مره مردم) صحبت كنند تا حد ممكن اين مشكلات را كالبد شكافي و در صورت ممكن آنها را حل كنند.حال چگونه از كليومتر ها فاصله ي جغرافياي مي توان اين مشكلات را حل كرد؟ خود جاي بحث دارد . ولي مي توان حدس زد كه بدنبال اين بودند كه فاصله ي فكري خود را با مردم درون ايران كمتر كنند و به قول معروف به دنبال شعاري بروز تر مي گشتن.. افتخار اين عده اين بوده كه از گروهاي مختلف چه راست و چپ، دور هم گرد آمدن و تمام تمركز خود را روي مشكلات مردم درون كشور مي گزارن.. با يك نگاه سطحي به حاضرين در اين جلسه مي توان فهميد كه همه آنها رانده شدگان يا طرد شدگان احزاب خود بوده اند. اكثر سياسيون استخوان دار اين همايش با بحراني ذهني به اين جلسه آمده بودند و به اين باور رسيده بودند كه اين همايش مي تواند برون رفتي از بن بست هاي فكري آنها باشد ولي با گذشت سه روزه اين همايش فاصله ي بين آنها زيادتر و نسبت به عقايد گذشته ي خود ارتجاعي تر هم شدن.. دو روز از سه روز را صرف موضوع قوميت كردن و در روز آخر هم با گذاشتن هندوانه مجاني زير بغل وزير سابق و صاحب فلان تلويزيون و دبير بهمان حزب تمام شد كه مبادا ناراحت بشوند و در همايش بعدي شركت نكنند و نتيجه اين شد كه يك گروه از سياسيون لوس آنجلسي تشكيل بشود و بروند چند ماه تحقيق بكنند تا به يك تعريف جديد از هويت ملي برسند.. اين نوشته ها طنز نيست بلكه گزارشي كوتاه از همايش پاريس بود.. براي من گدا و فقيري كه از ايران و از طريق اينترنت اخبار اين همايش را دنبال مي كردم، اين يك همايش سياسي بنظر نمي رسيد يا شايد انتظار بيشتري از اين از سياسيون مخالف رژيم از خارج از كشور را داشتم..چند نكته براي من جالب بود اول اينكه تعريف يك فرد سياسي براي ايراني هاي خارج از كشور با تعريف بين الملي يا حتي داخل ايران فرق مي كند.. نمي دانم چه بر سر خارج از كشوري ها آمده كه همه به اين باور رسيده اند كه يك سياسي تمام عيار هستند و بهترين گذينه براي جايگزيني جمهوري اسلامي. حقيقت مطلق را آنان مي دانند و مدينه فاصله را ايران بعد از جمهوري اسلامي...مشكل اصلي اينجاست كه آنان علاوه بر فاصله ي جغرافياي ؛ فاصله ي زيادي هم با افكار و روانشاسي مردم درون كشور دارند... قصد گفتن تكرار مكررات يا توضيح واضحات را ندارم ولي هر چهار پاي مي داند كه ايران كشور پهناور و با هفتاد ميليون جمعيت است كه دو برابر آن انديشه و مرام هاي مختلف وجود دارد.. هر ايراني با خود دو يا بيشتر ، هويت هاي گوناگوني را به همراه دارد كه مدام با هم در چالش هستند و اين تبديل شده به فرهنگ مردم ايراني؛ هويت هاي در تضاد كه اجازه ي رشد به ديگري را نمي دهند.. خطوط فكري هاي متفاوت باعث اين شده كه اين فرهنگ (سنتي و مدرن) هيچگاه عكس العمل هاي مشخص را از خود بروز ندهد.. يعني كشوري كه براي مردمش هيچ پيش بيني سياسي نمي توان كرد.. از همين رو بود كه وقتي شنيدم يك عده در پاريس با ميانگين سني 67 سال دور هم جمع شدن تا براي آينده ايران تصميم بگيرند، احساس بدي به من دست داد.. و از همه بدتر وقتي فلان خواننده سابق يا بهمان روزنامه نگار فراري مسئول آن شدند تا يك هويتي جديد براي من تعريف كنند و بگويند چون ما مخالف رژيم هستيم بايد اين تعريف جديد از هويت ملي را قبول بكني و اگر نه تو هم مامور رژيم هستي و بايد در دادگاه هاي انقلابي آيند جواب پس بدهي... حال اينكه چپي هاي كه تا ديروز وطن فروش مي ناميدشان زحمت اين كار را كشيده بودند.. توده ي معروف احمد شاملو كه اگر زنده بود به دست سياسيون پاريسي به صليب كشيده مي شد، تعريفي زيبا از هويت ملي داده بود و ساليان آخر عمر خود را وقف اين كار كرده بود.. شما را ارجا مي دهم به مقاله ي نگراني هاي يك شاعر و ديگر سخنراني هاي او در دانشگاه هاي خارج ..
موضوع آزار دهنده اي ديگر تقسيم قدرت آنان بود..مشكلاتي كه مردم با آنها دست به گريبان هستند موضوع قوميت يا آموزش زبان مادري در مدارس هست؟ بچه ي كه كيف مدرسه ندارد، كودكي كه در قالي بافي كار مي كنند.. پسر بچه ي كه به همراه پدرش به سر ساختمان مي رود تا پا به پاي پدر كار كنند و كمك خرجي خانه باشد.. آيا اينها برايشان مليت ترك يا كرد مهم است يا قوميت ترك يا كرد؟ استفاده ي ابزاري از احساسات و نقطه هاي حساس مردم در راستاي انحصاري كردن قدرت به مصابه ي تجزيه يك استان ،امريست غير انساني و جنايت كارانه...
ادامه دارد....
مطلب قبلي من راجب همايش پاريش{+}
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 3:55 توسط گدا و فقیر
|
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
چه کسی او؟
زنی است در دوردست های دور
زنی شبیه مادرم
زنی با لباس سیاه
که بر رویشان
شکوفه های سفید کوچک نشسته است
رفتم و وارت دیدم چل ورات
چل وار کهنت وبردس بهارت
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار زنی بهیاد سالهای دور
سالهی گمم
سالهایی که در کدورت گذشت
پیر و فراموش گشته اند
می نالد کودکی اش را
دیروز را
دیروز در غبار را
او کوچک بود و شاد
با پیراهنی به رنگ گلهای وحشی
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
زنی با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید کوچک نشسته
بود
زیر همین بلوط پیر
باد زورش به پر عقاب نمی رسید
یاد می آورد افسانه های مادرش را
مادر
این همه درخت از کجا آمده اند ؟
هر درخت این کوهسار
حکایتی است دخترم
پس راست می گفت مادرم
زنان تاوه در جنگل می میرند
در لحظه های کوه
و سالهای بعد
دختران تاوه با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید نشسته
است آنها را در آوازهاشان می خوانند
هر دختری مادرش را
رفتم و وارت دیدم چل وارت
چل وار کهنت وبردس نهارت
خرابی اجاق ها را دیدم در خرابی خانه ها
و دیدم سنگ های دست چین تو را
در خرابی کهنه تری
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار دختری به یاد مادرش
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 3:3 توسط گدا و فقیر
در گهواره از گریه تاسه می رود
کودک کر و لالی که منم
هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور
از سطح پهن پیشانیم می گذرد
خواهران و برادران
نعمت اندوه و رنج را شکر گذار باشید
همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید
پنج یا شش ماه
خوشبختی جز رضایت نیست
به آشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر
گمشده در قندیل های ایوان خانه ای که سالهاست
از یاد رفته است
خوشا به حالتان که می توانید گریه کنید بخندید
همین است
برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید
برای حفظ رضایت
نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشید
پرستوهای مادر قادر به شمارش بچه هاشان نیستند
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 3:0 توسط گدا و فقیر

امروز هم طبق معمول برای انتقاد یا پشنهاد به ادمین یکی از روم ها با کشیده بیرون انداخته شدم. بدی آدم های مثل من اینه که هیچ وقت نمی تونیم چاپلوسی افرادی رو بکنیم که قدرت را در دست دارن و این نکته باعث می شه که همیشه با سلطنت طلب ها و اسلامیون مشکل داشته باشم. چون این دو گروه عاشق این هستن که همیشه مطرح باشن و جلب توجه کنند و حاضر به پذیرفتن هیچ انتقادی نیستند. این دو گروه به محض رسیدن به قدرت شروع به سرکوب مخالفین می کنند حالا این قدرت مجازی باشد یا واقعی، فرقی ندارد. مهم این است که همه اطرافیان باید باب میل این افراد صحبت کنند، رفتار کنند، نفس بکشن و خلاصه هر کاری که آنها صلاح می داند و به اصطلاح دقیق تر هر کاری که آنها دوست دارن، مردم باید انجام بدهند. از منظر سیاسی می توان گفت بسیار تمامیت خواه هستند و هر کسی که شعار کثرتگرایی یا شایسته گزینی را بدهد یک مخالف محسوب می شود و باید آن را حذف کرد. به طور خیلی ساده و زیان محاوره شباهت های سلطنت طلبان با اسلامیون را مطرح کردیم حالا مثالی میزنیم تا موضوع روشن تر بشود.
امروز وضعیت اینترنت خیلی بد بود .. ارتباط من مرتب قطع و وصل می شد. مجبور بودم از اتاق بیرون بیایم و دوباره داخل شوم. بحث اتاق هم جالب بود. من نوبت گرفته بودم که صحبت کنم ولی بخاطر اینترنت خراب، نوبتم به تخیر می افتاد. بعد ۳۰ دقیقه روزنه های امید پیدا شد که می توانیم صحبت کنیم.
"راستش آدمین اتاق و بطور کل فضای اتاق تشکیل شده بود از یک عده مامور سابق رژیم پهلوی و ریشه مخالف چپ و هر چیزیکه به چپی شباهت داشته باشه. برای این عده هم فرقی نمی کرد که شما کی هستید و چه عقیده ی دارید.همین که شما اعتقاد به آزادی،برابری،عدالت اجتماعی سیاسی و اقتصادی داشته باشید، کافی بود تا شما رو در لیست مخالفین یا دشمنان خودشون بزارن و همیشه در این فکر هستن که شما رو چطوری حذف بکنند. "
ولی با کمال وقاحت آدمین اتاق آمد و گفت که قبل از گدا و فقیر قصد پخش کردن یک نوار را دارد .. باز به خودم گفتم:"
خوب مشکلی نیست.بیچاره سلطنت طلب هست، بهش یاد ندادن که نوبت بگیره، کسی یادش نداده که همه از یک حقوق برابر برخوردارن."در اتاق از ادمین پرسیدم "
که نوار شما چند دقیقه هست". ولی جواب نداد.
منتظر جواب بودم که یکی از دوستانشان گفت:"
گدا از ایران هست،گناه داره اجازه بدید بیاد بالا حرف بزنه" و ایشون هم با ترحم جواب دادن "به خاطر شما،چشم"
اون موقع بود که فهمیدم سلطنت طلب آدم بشو نیست که نیست. یعنی این که جون به جونش که بکنی استبداد گر و ساواکی باقی می مانه..
من هم بهش گفتم:"
آدمین.... کامپوتر را خاموش کن و به نزدیک ترین روان پزشک مراجعه کن..چون افکار شما برای بشریت خطرناک است"
و بعدشم ............
راستش این افراد باقی مانده رژیم فاسد و جنایت کار پهلوی هستند که به ساواکی بودن خود افتخار می کنند و تنها ناراحتی این افراد این بوده که چرا از انقلابیون کمتر کشتیم. مثلا اگر نصف ایران را به رگبار می بستیم الان بر صندلی قدرت تکیه داده بودیم.. فعالان این گروه ها در خارج کشور هم برای بدست آوردن قدرت، تکاپو می کنند نه آرمان های انقلابی .. نتها خواسته آنان برگشت سیستم پادشاهی است و به دست آوردن تمام قدرت سیاسی اقتصادی نظامی است..تبادل قدرت ماهیت اصلی انقلابیون راست گرا را تشکیل می دهد.. پس باید گفت: در همام کشوری که هستید بمانید و برای آینده ایران تصمیم گیری نکنید.
پ.ن:مرگ بر شاه و جنایت کارانش
کمپین آزادی پلی تکنیک . دانشجویان در بند ا آزاد کنید. زندان جایی دانشجویی منتقد نیست.
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 2:59 توسط گدا و فقیر
|
امشب بطور اتفاقی تصمیم گرفتم برای اولین بار حرف های خودم رو جای به غیر از وبلاگم بنویسم.چندتا از پست های قبلی رو برای وب سایت
انجمن سخن فرستادم .. بعدا که ترسم بریزه بیشتر براشون می نویسم. ولی موضوع مهم تر که این روزا باعث خنده شده، همایش پاریس هست. با برگزاری این همایش، اون یک ذره امیدی هم که به عقل مبارزان خارج از کشور داشتم رو هم از دست دادم. این جلسه یا همایش بطور مستقیم از پالتاک پخش می شد .. من که چیز زیادی دست گیرم نشد.صدای دست زدن، مجری برنامه با صدای ضعیف که اصلا مفهوم نبود، یک سخن ران که اکثرا پیر هم بودن و با لهجه های متفاوت شروع به ذکر مصیبت های مردم ایران می کردن و بعد از اینکه توانستن بر فضای سالن قالب بشن و بتوانند به حاضرین این را ثابت کنند که تجزیه طلب نیستند، با حالی که ترحم حاضرین را جلب کند از ستم مضاعف بر ملت های کوچک در ایران می کرد، چند لحظه بعد صدای همه بلند می شد که:تجزیه طلب بیا پایین.. این وسط هم یک عده تازه کار سیاسی بودن که این همایش رو خیلی جدی گرفته بودن و هی پیشنهاد سازنده برای سازمان دادن به این همایش بی در و پیکر بودن.. یک عده از سیاسیون مثل
ایمان فروتن که از نداشتن عقل معاش مناسب رنج می بره و مثل این جوء گیر های سیاسی زیادن که فکر می کردنند که از راه سیاست می شه پول و پله ی به هم زد ولی به علت بی تجربه گی بد جوری زمین خوردن..
ویکتوریا آزاد هم مقالش از یک پروژه ی پیشنهادی شروع شد و با دادن خط مبارزه به مردم داخل ایران تمام شد.
"پیشنهاد ـ زنان با پوششهای آبی پر رنگ ( روسری ها وروپوشهای آبی ، با حفظ کامل حجاب اسلامی ) به خیابان بیایند و هرکدام چند شاخه گل بدست داشته باشند و اگر مورد تعرض نیروهای انتظامی قرار گرفتند این شاخهای گل را نثارشان کنند.
تنها سه پلاکارد بدست بگیرند که بریکی نوشته شده باشد ـ ما خواهان :
حق آزادی پوشش ، حق حضانت ، حق اشتغال و کار، حق ازدواج و طلاق ، حق مسافرت ، حق دیه برابر، حق ارث وشهادت، حق تبعیت هستیم !
و بر دیگری نوشته شده باشد ـ برادر: به زنان ، خواهران ،همسران و کودکان خود خشونت روا مدار!
و بر سومی نوشته شود ـ گرانی ، بیکاری درد مسلم ماست !"
جالب ایجاست که موضوعات مطرح شده در این همایش با آنچه که در روز اول انتظارمی رفت ۱۸۰درجه تغییر ماهیت داد یعنی همایشی که برای یکسو کردن خطوط مختلف مبارزاتی بر سر یک هدف،تشکیل شده بود به بحث قومیت و ملیت و دعوا تمام شد(البته ما فقط صدا را می شنیدیم).. نظر شخصی من این است که این همایش هم مثل بقیه همایش ها وقت تلفکنی بوده و هیچ حرف تازه ی زده نشود..
جالب اینجاست که یک جوان که نوبت صحبت کردنش فرا رسیده بود.بعد از کلی خواهش و التماس که به حرف های من گوش کنید، حرف های جالبی زد یعنی متفاوت با بقیه بود.. از تضاد موجود بین ایرانی های خارج از کشور و داخل کشور گفت .. جالب تر اینکه در چت روم بیشترین تایید(فرستادن گل و شصت رو بالا) را گرفت ولی در جلسه برخورد بدی باهاش شد. پسرک بیچاره تنها گفت حرف های که شما ها بر سر آن دعوا می کنید از لحاظ مردم ایران هیچ ارزشی ندارد..
پ.ن:این همایش ارزش وقت گذاشتن رو نداشت ولی اگر نکته ی خنده دار دیگری دیدم،حتما می نویسم
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 2:56 توسط گدا و فقیر
|

تو زندگی کاری رو سخت تر نوشتن تجربه نکردم.از بیل زدن باغها و زمین برنج کاری ارث پدر بزرگی گرفته تا کار پشت میز نشینی. ولی هر بار که وارد اتاق کنترل وبلاگ می شم کپ می کنم. همیشه وقتی می خوام چیزی بنویسم، مغزم یخ می کنه.ولی بعد از نوشتن احساس خوبی بهم دست میده.نمی دونم شاید این نوشته ها رو هیچ کس نخونه یا برای کسی اهمیتی نداشته باشه ولی برای من مثل تخلیه کردن افکارم می مونه. آدم سیاسی نبودم و نمی خواهم باشم ولی اکثر مخاطبین من آدم های سیاسی هستن و چون انتظاراتشون رو برآورده نمی کنم، از این بنده ی حقیر ناامید می شن.این روزا معیار قضاوت ها شده منافع شخصی افراد.خوبی وبلاگ اینه که هر چی دوست داری می تونی بگی.
از اصل داستان دور شدیم. خلاصه اینکه حالت ما مثل آدمی هست که با پس گردنی بشونیش پای کامپیوتر و بهش دستور بدی که هر چی رو که فکر می کنی رو تایپ کن. داستان از اینجا شروع می شه:
دیگه صبرم تمام شد و با صدای بلند داد زدم: آخه این نوشته ها به چه دردی می خوره؟
به آرومی جواب داد بعدا خودت می فهمی
نگاهش آرامش خاصی داشت.از فریادی که کشیده بودم سرش پشیمون شده بودم.ولی هنوز درونم آتش زبانه می کشید. بهش گفتم: چرا باید رد پای از خودم به جا بزارم؟ چه فایده ی داره؟ چرا باید رویاهامو جای ثبت بکنم و هر شب نگاهشون بکنم؟ خسته شدم از اینکه بشینم فکر بکنم چه موقع به آرزوهام می رسم.
گفت:باید بگی. باید بنویسی. باید رویاها و آرزوهاتو یک جای بنویسی. حتی اگر کسی اون هارو نخونه. مهم خودت هستی که با نوشتن این رویاها و نگاه کردن به اونها حتی پشت یک پنچره ی شیشه ی، اون ها رو زنده نگه می داری.
گفتم: واقعیت با دنیای رویایی من خیلی فاصله داره. بیشتر این رویا دست نیافتنی هستن. خیلی از این رویاها از من فرار می کنن و میرن پشت خیالم قایم میشن.من باید تو دنیای واقعی نفس بکشم .
گفت: انسان بدون رویا یعنی رسیدن به نقطه ی پایان. می بینی که برای دوام آوردن تو دنیای واقعی نیازمند رویاهات هستی.
.
این داستان ادامه دارد(راستش تایپ کردن برام سخته باید یک تایپیست استخدام کنم)
چون می دونم هیچ وقت دیگه مجادله ی هویت های درونم رو نمی نویسم پس تو همین پست کارش رو تمام می کنم.
نتیجه اخلاقی و خلاصه شده ی داستان:ترس ناشی از شناخت نادرست از محیط اطراف ماست.با نوشتن تجربه های بدست می آورم که باعث می شه محیط اطرافم رو بهتر بشناسم(باعث می شه بر ترسم غلبه کنم و خود سانسوری کمتری داشته باشم)..
می نویسم چون فرصتی برای حرف زدن به من نمی دهند.می نویسم چون احساس می کنم علیه وضعیت موجودی که در آن هیچ نقشی نداشتم عملی کرده باشم.با هر بار نوشتن شورشی کردم. احساس بودن احساس شورشی بودن به اندازه ی یک نفر هم کافیست تا بودنم را ثابت کند.پس باید بیشتر نوشت، هر چه که می خواهد باشد، مهم نیست ارزش کار بعد از نوشتن است(احساس خوبیست).
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 7:42 توسط گدا و فقیر
|

خسته تر از همیشه هستم. ته مانده انرژی بدنم مجالی برای وبلاگ نویسی را نمی دهد. دوست داشتم سرم را بکنم زیر برف و از اخبار و حوادث اطرافم برای مدتی دور بمانم ولی گرمای سرم، برف ها رو هم آب کرد. برای تخلیه ی افکار وبلاگ نویسی بهترین راه است .احساس حقیر بودن می کنم که می دانم ناشی از فقر دانش است و هر چه می خوانم این حس بیشتر می شه. اندیشه چپ بیشتر برای من به حرکت بال پروانه ی شباهت داشته.
به کجا رفتم من؟
ذهن خسته.
دنیای ابعاد.
جملات خالی از معنا.
دنیای موازی.
دنیای هزار توی مجازی. کی منو آورد به این دنیا(اینترنت)؟ اینجا هم باید غصه ی موجودیت افکندن رو بخوریم؟
از کجا آمدیم ؟
به کجا می رویم؟
همه بخوابند من می روم چراغ ها را ببندم.
باز اتاق تاریک شد.
مسیر را گم کردم.
در تاریکی قدم می زنم.
به یک، دو راهی رسیدم.
یکی از راه ها جاده یست باریک با چمن های پا خرده
دیگری مسیری هموار و با چمن های سبز و تازه
مسیر دوم را انتخاب می کنم. ولی اجازه ی گذر از دروازه را به من نمی دهند. شرت ورود داشتن یک سکه ۲۵ تومانی است.
به ناچار مسیر اول را انتحاب می کنم و به این می اندیشم که این راه قبلا آزموده شده و مسیری هر چند ناهوار است ولی پایانی در انتظار است.
به پایان جاده که رسیدم به یک چیز بیشتر فکر نمی کردم که در پایان جاده دوم چه چیزی در انتظار من بوده؟
نتیجه ی اخلاقی:فاصله ی جبر و اختیار به باریکی یک سکه ۲۵ تومانی است.
+
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 6:36 توسط گدا و فقیر
|
دیشب جای دعوت بودم.حدود ساعت ۲ بامداد بود که خواستم برم خانه و بعد منزل عمویم را ترک کردم.در پایین آپارتمان منتظر تاکسی سرویس شدم و بعد از چند دقیقه ماشین آمد و وقتی خواستم سوار بشوم..............
تمام شب بیدار بودم و به این موضوع فکر می کردم. افکارم بهم ریخته بود علت این همه ناعدالتی(شما هر چه دوست دارید اسم بگذارید) را نمی فهمیدم آن هم در سطح به این پایینی.حادثه هر چه که بود، بزرگ یا کوچک فرقی نمی کرد.خلاصه این چند دقیقه یعنی خراب کردن تمام شب من.اول می خواستم با اداره ی نظرات یا بازرسی بر پلیس ناجا تماس بگیرم و این کار را هم کردم ولی وقتی صدای کامپیوتری زنی که درباره ی سیستم توضیح می داد تمام شد گوشی را قطع کردم. از عواقب کار می ترسیدم، پیش خودم می گفتم: با توجه به ضبط صدا و شماره تلفن یا اینکه آدرس محل سکوت را می خواستن، چه می توانستم بگویم.یعنی خودسانسوری به من اجازه می داد حرف دلم را بزنم؟آیا کسی پیگیر این حرف من هست؟ در صورت پیگیری نکند آن مامور دست از سر من بر ندارد؟
خراب شدن کامپیوتر و بدتر از همه بسته شدن پالتاک و هک شدن ای دی یاهو کم بود که این موضوع هم اضافه شد.(پیدا نکردن کار و بی پولی این چند ماهه مثل خوره افتاده به جونم و بد جوری فکرمو مشغول خودش کرده). بگزریم میرم سر اصل ماجرا.........
ماشین پلیس ناجا کنار ماشین ما ایستاد.کوچه خلوت بود.پسر عموم که همراه من پایین آمده بودن داشت می رفت داخل آپارتمان و هنوز در رو نبسته بود که با دیدن چراغهای سبز گردان بیرون آمد. پیش خودم گفتم شاید یک کنترل ساده باشه که با دادن مشخصات تمام بشه ولی این بار فرق می کرد. من خیلی خون سرد شیشه ماشین رو پایین کشیدم و سلام کردم(تو این مواقع حفظ خونسردی همراه با لبخند خیلی نتیجه می ده).
مامورـ اینجا چه کار می کنید؟
گدا- (همراه با خونسردی و لبخند) مهمان بودم.می خوام برگردم خونه.
م- ساعت ۲ نصف شب؟
گ-(اولین خراب کاری) مگه جرمه؟
م- آره که جرمه!! (اولین دروغ).. از ساعت ۱۲ به بعد رفت و آمد جرمه.
گ-کجا نوشته؟ این قانون شفاهی شماست نه قانون کتبی.
م-انگار دهنت بو میده؟ساعت ۲ نصف شب بجز دزدی منازل مردم و بر هم زدن آرامش ساکنین محله مگه کار دیگه هم می تونید داشته باشید؟
اینجا پسر عموم و راننده تاکسی اومدن جلوی من ایستادن یعنی بین دو ماشین و شروع کردن به توضیح دادن و معزرت خواهی و این حرف ها در صورتی زده شد که نه من و نه اون مامور و دو سرباز همراهش هیچ کدوم از ماشین پیدا نشدیم.اون بدون اینکه دهن من رو حتی ببینه من رو متهم کرد به مشروب خوردن و ........
و در آخر با حالت تحدید آمیز گفت: انگار دوست داری امشب رو تو پاسگاه بخوابی؟ و وقتی رفتار پسر عموم رو دیدم که هر دقیقه از ماموره معذرت خواهی می کرد و هی می گفت: شما ببخشیدش و ماموره در جواب می گفت: انگار دوست داره چند روزی رو دنبال بازداشت و سند گرو گذاشتن و دادگاه رفتن و آزمایش ادرار دادن و......... بره؟ من هم با حالت عصبانیت چنتا معزت خواهی کردم و یارو هم راهشو کشید و رفت. تو راه راننده تاکسی چیز های که براش اتفاق افتاده بود رو برام تعریف کرد که ماجرای من در برابرش هیچ بود.
بعد از قطع کردن تلفن تصمیم گرفتم تمام اون چیزهای که تو ذهنم بود رو اینجا بنویسم و امید به اینکه یک روزی اگر کسی از مامورین ناجا گزرش به وبلاگ من افتاد این مطلب رو ببینه و این رو هم بدونه که نه از سره کینه می نویسم و نه قصد دارم جای اون مامور رو در آینده بگیرم.راستش من بر خلاف خیلی دیگه از دوستان اینترنتی، نه کینه ی از رژیم دارم و نه نفرت. تو این چند سال زندگی مجازی خودم انسانهای رو دیدم که تنها دلیلشون برای مخالفت با رژیم این بوده که سران حکومت ریش می زارن یا چرا کروات نمی زنند؟ و خیلی چیزهای دیگی که از لحاظ من بی اهمیت هستند. تنها دلیل منتقی که برای خودم تونستم پیدا کنم این بود که برای من(گدا و فقیر) اثبات شده این حکومت در هر زمینه ی صالحیت اداره ی یک کشور رو نداره. راستش این مطالب رو هم امروز اینجا که می نویسم فقط به خاطره اینه که دیشب برای صدومین بار به چشم خودم دیدم که چطور و بدون داشتن مدرک و دلیل به یک شهروند(حال جهانی باشه یا کشوری)به یک انسان تهمت می زنن و در موارد بدتر مثل بند۲۰۹ صدای این بیگناهان به هیچ جای نمی رسه و اینجا اون تبعیز ها بروز می کنه.مثلا اگر در موقع سوال و جواب اون مامور من می گفتم پسر فلان سردار سپاه یا بهمان سرهنگ ارتش هستم کار به اینجا می کشید؟ دیشب من به گناه نا کرده متهم شدم(تو ایران مشروب خوردن و ساعت ۲ شب از مهمانی برگشتن گناه کبیره محسوب می شه). از چیزی معزت خواستم که هنوز برام مشخص نشده.راستش بخوای مخاطب عزیز مردم ایران ۲۷ یا ۲۸ سال پیش بر علیه چیزی انقلاب کردن که شباهت های زیادی با امروز ایران داره.۳۰ سال پیش اگر تو سینما وسط دو سانس فیلم(زمان شاه فیلم ها تو سینما دو نیمه بودن مثل فوتبال الان)سرود شاهنشاهی رو نمی خوندی می انداختنت با پس گردنی بیرون و باید نصف باقی مانده فیلم که از اون محروم شده بودی رو همراه با حس کینه و انتقام برای خودت تجسم می کردی و من شباهت زیادی بین اون باقی مانده فیلم و محروم کردن تماشاچی بدبخت، و مرگ اکبر محمدی(همه کشته شدگان سیاسی با هر خطوط فکری)و محروم کردن او از باقی عمری که داشت و می توانست ببیند،بترسد،بخندد و زنده باشد و زندگی کند.گرفتن شادی آن شب از من در عوض به من حس بد نفرت از خود را دادی.ای مامور به واقع نادان که توانای شنیدن جواب ها و حرف های من رو نداشتی و در عوض با ارعاب و وحشت قصد تولید خفقان داشتی و تنها با شنیدن کلمه ببخشید و معذرت می خواهم من ارظا شدی باید بدانی که تو نمایندگی کوچکی از قسمت عظیم یک دولت هستی که با این چنین رفتار تنها مردم یعنی خلق یعنی ملت یعنی پیشتیوانه خود(منظورم این اکثریت خاموش درون ایران هست نه شما دوست مبارز اینترنتی و فعال سیاسی خارج نشین) در هر زمینه ی را از خود ناراحت و عصبی می کنید. باید بدانی که خود تو یک نفر از یک طبقه ی جامعه هستی و تنها فرق تو با دیگری این است که امروز شما قدرت رو در دست گرفتید و این موضوع همیشگی نیست.تاریخ نشان داده چنین رفتار و اعمال دولت مردان حال به هر لباسی که باشد خواه سیاست یا نظام یا اقتصاد و........ این چند خط آخر خیلی از زبان محاور فاصله گرفت بیشتر حالت نصیحت همراه با ترساندن از آینده بود.
اصلا چرا یک لباس باید چنین قدرتی به یک شخص بده که هر کاری دلش خواست را انجام بدی؟قوانین رو با توجه به منافع خودش هر دقیقه عوض بکنه ؟ همه این اتفاقات، همه این نا برابری ها، همه این بی عدالتی ها توی هر زمینه که باشه فرقی نداره(اقتصادی-سیاسی-اجتماعی) در ایران در هر ثانیه توسط یک گروه قوی تر بر گروه ضعیف تر انجام می شه و تنها تفاوتش وسعت این حادثه ها هست که در کل به نا دیده گرفتن حقوق شهروندی، زیر پا گذاشتن آزادی افراد به عنوان یک انسان و خیلی ارزش های دیگه رو به لجن می کشه و نتیجه اون می شه ایران امروز. یعنی شناختن ناهنجاری های یک جامعه ی پیشرفته بعنوان هنجار و ارزش های خود و در واقع برخورد و رفتار یک نسل با نسل بعد خود عامل مهم و تایین کننده ی در ساختن افکار و پایه های فکری آینده است. امروز ایران دارای ۴۰ میلیون جوان زیر ۳۵ سال است و این نسل که شاید نسل سوخته و در واقع نسل خودخواه ی محسوب می شه از نسل های قبل خودش چه چیزی دیده که امروز به این وضع رسیده؟ خیلی ساده می توان گفت آموزه و زندگی نسل قبل چیزیهای منفی زیادی به با اموخته. نسل جوان امروز برای اینکه به مانند نسل قبل از خود زندگی نکنند، به خود آموخته که زندگی گذشتگان پر از اشتباه بوده. پور حرفی نمی کنم و تنها با گفتن چند مثال حزم این مطالب رو برای شما اسان می کنم.نمونه کپی برداری از ناهنجاری های جامعه پیشرفته که باعث بیشترین دلیل پسرفت کشورهای در حال توسعه و سرمایه داری از مدل خاورمیانه ی=گروه های کوچک و بزرگ خیابانی با همان لباس های غربی و همه آن اشتباهات(مواد مخدر،....).. این موضوع هیچ ربطی به نمونه برداری از موارد مثبت و مسایلی که باعث پیشرفت جامعه می شن رو نداره.....قبول نداشتن روش زندگی و خطوط فکری که این موضوع در طبقه ی از جامعه بیشتر بروز می کنه که از طبقه ی متوسط به طبقه ی پایین تر اون نزول کردن و به طور کل نسل جوان به این موضوع توجه می کنه نمی خواهد در آینده مثل نسل قبل دائم با نستارجی در رویایی روزگار خوش گذشته باشه. و به علت نبود آموزش درست و داشتن آگاهی بتونه راه درست یا راه سومی برای برون رفت از این وضعیت رو پیدا کنه، متوسل می شه به راهی که ساده باشه و نتیجه داده باشه حالا چه بی عدالتی ها تو این را انجام می ده مهم نیست.چه حق های که تو این راه ناحق می شه مهم نیست.برای اون مهم اینکه خودشو از این وضعیت فلاکت بار نجات بده و به قدرت و طبقه اجتماعی برسه که کمتر کسی بتونه حقشو ناحق بکنه.کوتاه می کنم خیلی از جوان های امروز شهرام جزایری عرب رو به عنوان یک قهرمان یا یک شخصیتی که قابل ستایش هست یا فردی که باید از اطلاعاتش در زمینه از هیچ به همه چیز رسیدن،استفاده کرد.اینجا همه چیز یعنی رسیدن به آروزهای که از دوران کودکی با خود به بزرگ سالی آورده شده و با گذشت زمان از آرزو به اقده تغییر ماهیت می دهد و این انگیزه ی خوبی برای بوجود آمدن یک دنیای پر از ضد ارزش های است که تبدیل به ارزش شده اند.جامعه پر تضاد امروز ایران به صفحه شطرنجی شباهت دارد که یا باید نقش یک سرباز را ایفا کنی و زندگی خود را برای رفاه و امنیت مهرههای پشت سر خود نثار کنی که در این صورت همیشه به عنوان یک جان نثار باقی خواهی ماند یا اینکه بتوانی با کلاه گذاشتن و کلک زدن به یکی از مهرهای پشت سر خود، جای خود را با او عوض کنی و این اتفاق در ایران به یک عمر عادی تبدیل شده. پسرانی که برای کم کردن خدمت سربازی چند سالی را در مساجد و گروهای بسیج می گزراند.افرادی که می بینند با درس و مدرک دانشگاهی به زندگی دلخواه خود نمی رسند و تصمیم می گیرن وارد بازار آزاد بشوند و خیلی نمونه های دیگر... اینجا به نکات کوچک این ضد ارزش ها که به صورت هنجار جامعه تبدیل شده اشاره می کنم و میراث ما برای نسل بعد از خودمان.۱-برای گرفتن چند ماه معافیت از خدمت باید کارت بسیج داشت که برای گرفتن کارت بسیج فعال باید سال ها در خدمت گروه شبهه نظامی بسیج فعالیت گستردهی داشته باشن که و بعد از گذشت زمان چند سال به آنان امکانات و قدرتی می دهند که بتوانند در نقش ستون ۵ رژیم را بازی کنند، مثل ضابطین قضای یا مامورین منکرات که یکی از وظایفشان این است که هر پسر و دختر را بازداشت کنند و زیبا ترین تعریف از زندگی یعنی عشق را به عنوان گناه حساب کنند.جامعه ی که با خودسانسوری و سرکوب این احساس بخواهد روابط اجتماعی خود را تعریف و پی ریزی کند چه می شود؟..۲-حجوم جوانان به بازار آزاد و بی علاقگی نسبت به تدریس.آمار منتشر شده از دانشگاها و فارغالتحصیلان بیکار و ........ این حرف من را ثابت می کند.
با اشاره کردن به واقعیتهای امروز ایران و مسائلی که دیدن آنان برای من آزار دهند هست و چه بسیار چیز های دیگر که می بینیم و به خاطر تکراری شدنشان برای ما به حالت عادی و گاهی به یکی خصلت ما تبدیل شده اند.جامعه امروز از دیدگاه بنده ی حقیر به سمتی داره می ره که پایه های اصاصی اون از دروغ.ظلم.خودخواهی و خیلی نا هنجاری ها دیگر داره ساخته می شه و بسترهای مناسب برای بوجود آوردن یک جامعه دموکرات وجود نداره.هیچ امیدی نیست این جامعه بتواند فرهنگی پویا و میراثی شایسته به آیندگان خود هدیه بدهد.من می ترسم در آیند این جمله از پدر یه پسری منتقل بشه«من از سن ۱۶ سالی کار کردم و خرج ۲ خانواده رو می دادم.بجای خوندن کتاب های بی مصرف برو کار بکن»... اون مامور پلیس و اون خلاف کار و این گدا و فقیر همه زایده این جامعه هستند جامعه ی که آگاهی درونش وجود نداشته باشه. ما معلول شرایط و محیط اطراف هستیم بدون اینکه بتوانیم تغییری درونش بوجود بیاریم. منظور من تغییر رژیم نیست یا بوجود آوردن تشکل ها، موضوع فرا حذبی و در دید بازتر به موضوع انسان و نهایت به انسان می اندیشه. مانند جامعه رشد نیافته ایران در جهان زیاد است و به شکل های مختلف انسان وجود و هستی خود را به سمت فنا شدن می برد گاه به شکل یک سرباز آلمانی که وظیفه باز کردن درب اتاق های گاز را بر عهده دارد و گاهی به شکل یک بمب گذار انتحاری.چه اندیشه و چه فلسفی توانای از بین بردن این همه بدی در دنیاست؟ چه آموزه ی می تواند حس رقابت برای بدست آوردن پلیدی را از وجود انسان با جایگزین کردن زیبای ها پر بکند. فلسفه نجات بخش بشریت چیست؟ و خیلی سوالات دیگه ..
پ.ن:همه اینها نتیجه یک ماه سکوت در عرصه ی جامعه شناسی و آسیب های جامعه بود که اولش با تعریف حادثه دیشب شروع شد و آخر فکر می کنم به چرند و پرند و فلسفه و مقلطه پایان یافت. خودم که حاضر نیستم یک بار برای پیدا کردن غلط های املای، متن رو دوباره بخونم.اگر تا آخر خواندید در کامنت برایم بنویسید و گرنه خودتان را خسته نکنید.در ضمن این نوشته ها هیچ ربطی به هیچ گروه و دسته ی نداره فردا نگن گدا از جمهوری اسلامی دفاع می کرد یا تبلیغ کمونیست رو می کنه. بعضی معضلات به زیر پوست جامعه ایران نفوذ کرده و با ۱۰۰ انقلاب سیاسی و فرهنگی و اقتصادی در یک زمان کوتاه قابل درمان نیست.حالا برید فکر کنید چه داروی می توانه آسیب های وارد شده به جامعه ایران رو بر طرف کنه؟
پ.ن:این وبلاگ دیگه مثل حرف های من بی معنی نیست.
کارگر، معلم اتحاد اتحاد
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:54 توسط گدا و فقیر
|
سال نو مبارک.می خواستم چند خطی راجب عید بنویسم که دیدم سالها پیش آل احمد زحمتش رو کشیده. دید و بازدید من هم فرق زیادی با جلال ال احمد نداره به بطور کل جامعه ایرانی فرق زیادی نکرده و همه چیز تکراری شده در همه زمینه ها تاریخ داره ورق می خوره بدون اینکه برگ جدید به این کتاب تاریخ اضافه بشه.موضوع کوتاه اولین پست ۸۶ یک فیلم و شاید موضوع سینمای امروز ایران باشه. بطور کل چه در عرصه سینما یا اقتصاد یا سیاست و ...... چیزه زیادی نمی دونم و هر مطلبی که اموزنده باشه رو می خونم ولی از روی ارثی که از فرهنگ غنی ایرانی بودنم بردم، راجب همه چیز می نویسم. تو ضمینه ی سینما به اندازه خودم می فهمم و می نویسم. امروز به دعوت یکی از دوستانم به سینما رفتم برای دیدن فیلم جنجالی"اخراجی ها" .با کلی دردسر برای آخرین سانس سینما بلیط گیر آوردیم یعنی ۱۰ شب. از سرویس دهی بد سالن می شه تا صیح نوشت ولی راجب فیلم نه، یعنی فیلم اصلا موضوعی نداشت که بشه راجبش نوشت.مسعود دهنمکی کی بوده و چه کرده می گذریم و حرف های اخیرش راجب داوران جشواره موضوع خودمون قرار می دیم.ده نمکی از این که فیلمش در جشواره جایزه نگرفته بود شکاکی شده بود و گفته بود فیلم من رکورد دار فیلم های جشواره است(از بابت تماشاچی).فیلم راجب چند بچه جنوب شهر تهران استکه به دلایلی می رن جبهه و اونجا اصلاح می شن یعنی پایبند اخلاقیات اسلامی می شن. و کل فیلم راجب چطور اصلاح کردن این چند نفر گذشت.یک عده عتقاد به اعمال خشونت بودن و عده ی دیگه به زبان خوش.. تقریبا یک موضوع قدیمی ک با حرف های جدید بروز شده بود و از لحاظ معنایی بار زیادی رو در بر نمی گرفت.از موضوع ده نمکی و مخاطبینش خارج می شیم و می ریم سراغ سینمای معنی گرا در جمهوری اسلامی.فقط از این تعجب می کنم که مخاطبین ده نمکی به جای توجه به معنی فیلم بیشتر به دنبال موزیک فیلم بودن.زمان ساختن فلیم های مثل مارمولک و اخراجی ها تمام شده.از دید کلی سینمای معنی گرا از دید اسلامی یعنی فیلم های که ترویج افکار و اندیشه اسلامی باشه و همه چیز رو در راستای اخلاقیات اسلامی می بینند و توجهی به پیامدهای این اندیشه و افکار ندارند، به عنوان نمونه سلطه چندین و چند ساله سینمای جنگ بر عرصه عمومی سینمای ایران.سینمای ایران فاصله زیادی با واقعیت ها و اتفاق های جامعه مخاطب خودش داره. بیشتر ماها برای یک بار هم که شده در ایران به سینما رفتیم و فضای حاکم بر سینما رو دیدیم. بیشتر تماشاچی ها یا سرباز هستند که نمی دونند مرخصی تو شهری رو چطوری بگذرونن یا بچه های که از مدرسه فرار می کنند یا پسر و دختر های که برای قرار ملاقات هاشون جای رو سراغ ندارن. طبقه کارگر نه وقت این رو نداره که بیاد نه پولشو. طبقه سرمایه دار هم هزار تفریح و برنامه بهتر سینما دیدن داره برای پر کردن وقتش. فیلم های ساخته شده یا متعلق به طبقه سرمایه دار هست یا طبقه کارگر البته بیشتر دهقانان بازی می کنن و فیلم های کمی ساخته می شه که واقعیت های طبقه مخاطب رو بازگو بکنه. من این مخاطبین و تماشاچی های که برای وقت پر کنی به سینما می رن رو طبقه بیکار اسم می زارم(برای ساده تر شدن کار) این طبقه مشکلات و افکار مخصوص به خودشو داره که بعضی از کارگردانان مثل ده نمکی از این موضوع استفاده می کنن و با مخلوط کردن واقعیت های این طبقه با افکار اسلامی، تلاش برای معناگرای از مدل اصلاح شدن اسلامی می کنند.سینما ایران بعد از انقلاب با مشکلات زیادی روبرو شد یک فساد خواندن سینما از طرف روحانیون و فرار و کمبود بازیگر و فیلم ساز. در اوایل سینما متعلق به مستند سازان شد که مستند سازان انقلابی از رده ی بالای برخوردار شدن و بعد جنگ و افکار دوران جنگ شروع شد.جنگ به اندازه کافی خوراک فیلم سازان رو تهیه می کرد که بتواند تا ۲۶ سال بعد از شورع ان راجبش فیلم بسازند. نکته جالب ظهور چهره های جدید بود که میدان را خالی دیدن و تا دلشان می خواست گردو خاک کردن مثل افسانه بیگان و عرب نیا گه با دورهء جدید و نسل تازه سینمای ایران آنان به آرشیو فرستاده شدند. در دوره اصلاحات نسل نوین فلیم سازی یا برای من فیلم های جدیدی به اکران در آمد.فیلم اعتراض ا شوکران در زمان خودشان از جمله فیلم های معنی دار طبقه بیکار محسوب می شد. و بعد از طی کردن دوره ی کوتاه ی سینمای ایران به دست تجارت و پول سازی افتاد که نتیجه آن رو خود شما شاهد هستید.به طور کل جمهوری اسلامی ایران توجهی به این موضوع ندارن و شاید سواد این کار را ندارن به عنوان مثال حدود ۱ سالی از کانال چهار یک برنامه با عنوان سینما ماوراء پخش می شد که هدف از این کار این بوده که به مردم بگویند که ببینید خارجی ها هم به معجزه اعتقاد دارن و به نوعی دهن کجی کرده باشن به سینمای سکولارم. هر چیزی که خرافات را به تصور کشیده بود پخش می کردند . بعد از یک روحانی و متخصص سینما می خواستند فیلم رو نقد کنند. بعد از مدتی متوجه اشتباه خود شدند که تعریف خارجی ها از ماوراء با تعریف ما فرق داره.آنان به نوعی این اندیشه رو ترویج می دادن که جواب همه خوبی و بدها رو در این جهان می بینی نه در جهانی دیگر و تعریف ما از ماوراء چیزی دیگر است که توحید و معاد و غیره ..... و بعد هم برنامه تعطیل شد و الان راز بقاء از مدل سانسور شدش رو به جای اون برنامه پخش می کنند.
پ.ن:فکر می کنم برای اولین پست در سال نو به اندازه کافی نوشتم.این وبلاگ رو ببینید.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:55 توسط گدا و فقیر
|
مردم ایران این روزها همه سیاسی شدن و هر کجا که پا بگذارید و هر کس را که ببنید در حال بحث سیاسی کردن است که معمولا بازتاب تلوزیون های خارج از کشور است تا یک بحث مستقل سیاسی که این یکی از پایه های اصلی طبقه عامه٬ در نحوه ی انتخاب راه کارهای سیاسی است. مردمی که توانای درک و شناخت صحیح از محیط را ندارند و همیشه آسان ترین راه را انتخاب می کنند و به صدمه های بعدی آن توجهی ندارند. موضوع براندازی رژیم هم به همین صورت بوده. ملتی که توانی و قدرت تصمیم گیری برای آینده خود را ندارند همیشه از کس دیگری انتظار دارند که به کمک آنها بیاید حال چه با جنگ و چه با کمک کردن به خارج نشینان برنامه ساز.در این پست چیزی از سیاست های خارجی ایران نمی گویم چون عکس این پست گویای حرف دل خودم است ولی منظره ی کوچک از آینده ایران بعد از جنگ را به چشم خواننده نشان می دهم. ایران با کشور عراق و افغانستان فرق های زیادی دارد و از جمله و مهم ترین آنها ارتش یک پارچه و شستشو شده مغزی این کشور و توانای بالای نظامی و اقتصادی است.ایران کشور پهناوری است و مراکز نظامی و هسته ی آن در فاصله های بسیار زیاد از هم بنا شده و .......... همه اینها دلایلی است که کار را برای کشورهای متجاوز سخت می کند و هزینه ی زیادی را بر می دارد. آمریکا در اثر جنگ فرسایشی عراق و افغانستان و... هزینه زیادی را صرف کرده و چند سالی است که کسری بودجه های عجیب و قریبی را برای اقتصاد مردم آمریکا بالا آورده و در واقع جنگی که برای کمک به اقتصاد ورشکسته شروع شده بود تبدیل به یک مصرف کننده بزرگ شد و سود بسیار کمی از لحاظ اقتصادی نسیب آمریکا کرد. با این همه موانعی که بر سر راه جنگ ایران و آمریکا مطرح است ولی باز به مقاله خودمان ادامه می دهیم.اگر ایران و قدرت حاکمه آن را بسیار ضعیف در نظر بگیریم و بگویم در این ۷۰ میلیون نفر تنها ۱۰۰هراز نفر پیش مرگ دارد و این که اگر آمریکا و متحدانش به ایران حمله بکنند و ارتش(سپاه و ارتش و...) توانای مقابله با آن را ندارد بسیار فکر احمقانه ای است چون دست پایین هم که بگیریم ایران توانای دفاع برای چند ماهی را دارد مثلا ۳ ماه یا ۶ ماه.انتظار نداشته باشید که مثل عراق٬ شب بخوابید و صبح که بیدار شدید بشنوید ارتش بریتانیا فرودگاه مهرآباد را به تصرف خود در آورده باشد. در این چند ماه مقاومت ارتش ایران٬ نمی توان تعداد کشته شدگان بی گناه را شمرد یا حدس زد ولی بی شک تعداد قابل توجهی خواهد بود این در حالیست که مردم ایران بسیار احساسی عمل کرده و دیگر توجهی به این نکته ندارند که پیوستن به ارتش یا بسیج(همان موضوع تکراری جنگ با عراق) دیگر حکم دفاع از کشور یا انتقام گیری از قاتلین نیست بلکه دفاع از حاکمیت جمهوری اسلامی است. به هرحال این زمان نا معلوم هم گذشت و ارتش متحدین٬ ایران را تسخیر کرد و حال نوبت آن ۱۰۰هزار نفر شستشوی مغزی داده شده است که با تجهیزات و پول به مناطق مختلف ایران پراکنده شوند و تئوری که در عراق انجام دادن را تکرار کنند یعنی دفاع در خاک کشور و اینجا هم باید به این نکته توجه کنید که مامورین و یا انتحاریون چیزی به عنوان هموطن یا دوست و غریبه نمی شناسند و هر کسی که موافق مدرنیته و یا تجدد خواه باشد(این جمله ربطی به این ندارد که هر کسی که موافق حمله باشد رو تجدد خواه دانست) را رو به عنوان ستون پنجم دشمن حساب می کند و خونش را مباح. مثلا میشه حدس زد اولین گروه از زنان بی حجاب ایران که به دانشگاه یا اداره یا ..... می روند را بهترین مکان برای عملیات انتحاری محسوب کرد.حساب کشته شدگان در این ماجرا با توجه عراق که روزی ۴۰ یا ۵۰ نفر کشته می شوند را خودتان برای آینده ی ایران حساب کنید.پس تا به اینجا دو مرحله کشت و کشتار مردم بی گناه را داشتیم که مشخص نیست این مراحل چقدر طول می کشند و چه تعداد کشته می شوند.حال نوبت قسمت جالب داستان است و تشکیل مجلس موسسان و انتخاب دولت موقت است.کشورهای که این همه پول و زمان هزینه کردند تا بتوانند از منابع نفتی و طبیعی و ..... این کشور بهرمند بشوند٬ آیا اجازه می دهند یک دولت مستقل واقعه ی و مردمی بر سر کار بیاید؟ آیا دولت مستقل مردمی واقعی منافع آمریکا و متحدانش را تضمین می کند؟آیا کسی پاسخ گویی خون بی گناه ریخته شده ی این ملت است؟ و از همه مهم تر آیا آینده ی درخشان برای این مردم و کشورشان می شود تصور کرد؟ اگر جواب این سوالات را ندارید پس به من حق بدهید که با اشخاصی همچون فخرآورها مخالت کنم.
پ.ن:کارگران ایران تنها نیستند
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 7:12 توسط گدا و فقیر
|

راستش قصد نوشتن مقاله ی در رابطه با چهارشنبه سوری رو نداشتم تا اینکه دیشب چندتا از دوستام رو دیدم که در روز سه شنبه بازداشت و جمعه آزاد شده بودند البته با سند خونه. و کلی حرف از نحویه بازداشت و چگونگی پذیرای در زندان های موقت و..... برام گفت..با توجه به این که خودم هم تجربه این گونه باز داشت شدن ها رو داشتم برام عادی بود فقط تعجب کردم که چرا به این شدت از بچه ها پذیرای شده بود.تمام دست و پاها کبود بود.
در حدود ۶ یا ۷ سال پیش که من دبیرستانی بودم٬ جشن چهارشنبه سوری حالت سنتی خودشو داشت از دست می داد و با بوجود آمدن ترقه های جدید که معمولا غیر استاندارد بود پا به خیابان های شهر گذاشت و منحصر به حیات خانه ها نمی شد.البته باید توجه به روانشاسی نسل جدید داشت که هیچ گونه جشن و شادی در سطح ملی و عمومی نداشت٬ پس دست به ابتکار چنین کاری زد یعنی چهارشنبه سوری را به همه٬ البته به عنوان روز شادی و آتیش بازی تحمیل کرد. ولی رژیم از شادی این نسل می ترسد و اجازه ی هیچ گونه تجمع برای شادی را نمی دهد. تجربه ثابت کرده این رژیم بیشتر تمایل دارد که برای سینه زدن و عزاداری مردم تجمع داشته باشند. خلاصه کنم چند سالی چهار شنبه سوری در کوچه و میدان ها با برپای آتیش و رقص و آواز برگذار می شد.در این بین هم به علت نبود ترقه های استاندارد و قانونی و نبود مکان مناسب برای ترقه بازی٬ یک عده جوان ترقه های دست ساز را در کوچه و استادیوم های فوتبال و .... استفاده کردند که عوارض آن شامل دو دسته می شد.۱-آسیب دیدن و آزار مردم.۲-سرکوب هر گونه تجمع و یا آتیش بازی به بهانه ی شورشی بودن. این نوع عمل کرد جوانان که خود معلول محیط بسته و خفقان آور اطراف بودند وسیله ی شد که مثلا سعید مرتضوی دستور دهد:با هر گونه تجمع و بر پای آتش برخورد شدید می شود چون جزء بر هم زدن نظم عمومی شهر محسوب می شود. از جمله دستورات آقای قالیباف که هنوز هم پابرجاست می توان به:بازداشت شدگان آخرین چهارشنبه سال تا روز ۱۳ فرودین در بازداشتگاه موقت می مانند. همه این ها تاریجچه ی چهارشنبه سوری بود که به اینجا رسید.ولی این دو سال موضوع فرق می کند.تلویزون های خارج از کشور این موضوع را سیاسی کردند و به سرکوب های رژیم دامن زدند.هر کانال را که نگاه بکنی پیامی درباره ی چهارشنبه سوری و چگونه خانه ی آخوند ها را به آتش بکشید می گویید.در واقع جمهوری اسلامی هم به جوانان به چشم یک عده انقلابی نگاه می کند که قصد بر اندازی رژیم را دارند. ولی من شاهد بودم که جوانان بیشتر به دنبال رقص و پایکوبی و شادی(گاهی هم دوست دختر یا پسر) بودند و وقتی پلیس ضد شورش به سمت آنان حمله می کند و با گاز اشک آور آنان را متفرق می سازد.آنگاه است که شعارهای ضد حکومتی سر می دهند البته با کلی خود سانسوری و ترس مثل آزادی آزادی و گاهی هم فش ناموسی به بسیجی.کوتاه کنم که تجمعات شادی مردم را خود رژیم به خشونت می کشد و بدتر از همه این عرض اندام بسیجی ها در این روز به اوج خود می رسد و به حدی وقیح می شوند که یک پسر بچه ۱۴ ساله که هنوز ریش ندارد به یک پدر و دختر حمله می کند و آنان را زیر باتوم کتک می زند.راستش برای من که شاهد این صحنه ها بودم تنها جز خرد شدن شخصیت خودم هیچ چیزی دیگری وجود نداشت وقتی جلوی چشم آدم بچه های ۱۷ یا ۲۰ ساله رو به جرم ایستادن و نگاه کردن چنان کتک می زنند که از جایشان نمی توانند بلند شوند وقتی به سمت تجمع کنندگان چنان حمله ور می شوند که هر چیزی که جلوی دستشان بیاید را خرد می کنند چه شخصیت آدم چه دست یا پای آدم.انسان اگر آزاده باشد و کمی مغز در سرش٬ بدون شک خواهد گفت آنان از شادی مردم می ترسند.
پ.ن:کارگران ایران تنها نیستند 
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 9:51 توسط گدا و فقیر
|